ارایه اطلاعات بر اساس خاطرات یک نیمچه مهندس!
« آخرین روز. . . »
آخرین روز کنا رت بودن نکند حسرت فردا بشود!
نکند شوق نگاهم در تو رنگ تکرار بگیرد, به تمنای نگاهی برود
آخرین روز چه حا لی داری, و چه حا لی دارم؟
نکند این غزل آخر را, کسی از یاد صدامان ببرد
آخرین روز چه تلخ است, طا قتی می خوا هم
بی تو و بی من و این ثانیه ها چه کسی می خواهد, که از این کوچه ی دلها گذرد
همه ی ثا نیه های غزل آلود تو و من می گذ رند
نکند حسرت دیدار نگاهت, به دلم پر بزند
صبح فردا قشنگ است , بیا با من باش
که نخواهم هرگز , جای خا لی تو را قاب نگاهت بخرد
راحیل
تقدیم به همکلاسیام برای آخرین روز که امید وارم با خاطراتی شیرین از هم جدا شیم . میخواستم این شعر رو فعلا نگه دارم اما دلم نیومد و دیدم اینجا باشه بهتره !پس لطفا تو همین جا نگهش دارید چون هنوز تو هیچ کتا بی چاپ نشده بیچاره...!شعرای من آواره و مظلومن ....طفلکی ها !!!البته نمیشه اسمشونو شعر گذاشت. . . (شکسته نفسی!!!!)
قابل توجه مهندسین شهرسازی ورودی86 و عزیزانی که در بهبود بخشیدن به روابط عمومی بچه ها تلاش می کنن:
لطفا با خوندن این متن بهمون بر نخوره!!!.بعضی از این حراف کاملا بر اساس واقعیت....
وسایل و مواردی که مهر امسال قبل از ورود به دانشگاه باید تهیه کنیم:
بعد از خرید مداد و پاک کن و مداد تراش و وسایل گرون مربوط به شهرسازی (!)داشتن موارد زیر الزامی است:
1 . با دیدی + از نو شروع کنیم!(با جذر گرفتن از خاطرات بد ترم های گذشته...البته تفریق بهتره!)
2.چشمانو بعضی وقت ها ببندیم!!!!( تعجب نکنید!)گاهی اوقات واسه ی دیدن بدی های دیگران لازم می شه!
3.از شرکت در مجالس نخود چی خورون و حرف در اوردن پشت سر دیگران جدا بپرهیزیم!(بابا به ما چه که فلانی چی کار می کنه؟؟؟)
4.واسه دوستامون و همکلاسیامون حرف در نیاریم(می دونم موضوع سر گرم کننده ایه واسه بعضی ها مون ولی خداییش بییاید ترکش کنیم!)
5.زیر آب زدن_چایی شیرین بازی(که باعثبالا رفتن قند خون اساتید محترم می شه )کافیه.از مهر ماه کنار میزاریم..
6.اول صبح قبل از هر کاری در بدو ورود سلام میکنیم و جوابشم (انشااله...!)با روی خوش میشنویم!
7.ما همه ورودی شهرسازی 86 هستیم پس خراب کردن همکلاسی ها مون = خراب شدن بچه های شهر سازی 86و کلا خودمون!
8.همکلاسی دختر با همکلاسی پسر هیچ فرقی نداره.ما همه اینجا جمع شدیم و یه هدف داریم(به غیر از بعضی ها که هدف های دیگه هم دارن!)اونم بالا بردن سطح دانشمونه...البته دخترا اخلاقا حساس ترن و باید در ارتباط با هاشون دقت به خرج داد!!!!
9.رقابت آزاد.....اما حسادت ممنوع!!!!
فعلا تا همین جا کافیه...می ترسم کیف هاتون سنگین بشه...کاش اینو همه ی بچه ها می خوندن...!
از همتون ممنون....
سلام.منم, يه همكلاسي... فكر ميكردم تو این وبلاگ همه حرف دلشونو میزنن.اما هر کس یه شعر یا یه متن ادبی میزاره و میره...
اما من میخوام این چهار چوب بشکنم و حرف دل بزنم.شاید بشه گفت یه دردو دل...
راستش اصلآ دلم نمیخواد برگردم دانشگاه.این اخریا اینقدر برام سخت بود که خاطرات بدی واسم موند.همیشه فکر می کردم تو دانشگاه میشه با همکلاسی ها بهترین گروه تشکیل داد و قشنگترین خاطره ها رو ساخت...اما تنها خاطره ی خوب ما به قول همتون همون نمایشگاه بود
وقتی جو کلاسمونو با جاهای دیگه مقایسه می کنم به خودم می گم کاش اصلا تو این کلاس نبودم...البته خیلی ها هم هستن که این چیزا اصلا واسشون مهم نیست و نقششون تو کلاس
با یه قاب عکس یا یه روح فرقی نداره...!!!!!!
کاش می فهمیدیم که به دانشگاه اومدیم و بزرگ شدیم و بعدا قراره تویه جامعه نقشی داشته باشیم.خیلی ها مون فقط ادعامون میشه که دانشجوییم اما تو همون حال و هوای دبیرستان موندیم....
پیش قدم شدم و حرف دلم و زدم.نمی دونم بعد از این حرفا بازم میاید 4تا متن ادبی تو وبلاگ میزارید یا با من همراه می شید و حرف دلتونو میزند و تلاش می کنید روابطمون بهتر بشه؟؟؟؟
شایدم از نظر شما همین جوری بهتره؟این مدت با همه ی خاطرات بدش واسم خیلی تجربه ها هم به جا گذاشت.این که وقتی وارد دانشگاه میشی یه نقاب به صورتت بزنی و تمام شنیده ها
و دیده ها رو نشنیده و ندیده بگیری و تا می تونی به زشتی هایی که دور و برت هست اهمیت ندی.کاش می شد اینجوری بود اما دوران دانشجویی واقعا همینه؟؟؟؟؟؟؟
به امید روزی که با یه دنیا خاطره خوب شیخ بهایی رو ترک کنیم...شایدم اون روز هیچ وقت نرسه....!!!!
از این طرح تبسم ها و احساسات سیمانی