چون فکر می کنی قشنگن ... چون فکر می کنی دوسشون داری ... اما این حرفها مال تو نیست چون
هنوز فقط فکر می کنی دوسشون داری .
وقتی زندگیت به خاطر اجرای اون حرفها تغییر کرد .... دوسشون داری .
وقتی به خاطر اون حرفها از چیزی گذشتی .... باورشون داری .
وقتی به خاطر اون حرفها از عزیزترین چیزی که داری گذشتی .... تو همون حرفهایی.
همون حرفهای قشنگ .
تو ... چقدر زیبا شدی ....
می گذشت .
هوا گرم بود خیلی گرم .....
.....همه اونجا بودن حتی چهرهای ناآشنا....
چشم ها برای پایان داستان بابابزرگ خیس شدند .... آگاه از اینکه پایان داستان هممون رفتنه ...
چیه این قصه رفتن ؟... مگه چی می خواد بگه که هممون رو دور هم جمع کرده ؟
.
.
.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گریه ؟؟؟.... نه... نه به خدا ..... به جان تو اگه گریه کنی ناراحت می شم ...گفتم به جون تو ....
دههههههههه ...... گریه نکن دیگه .........اه ......... اعصابم رو خرد کردی ........
یه جورایی عادت کرده . آهان ... آخیش ... بالاخره جدا شد .
برداشتمش ... برداشتم این نقاب سکوت رو .......................
سلام ... سلام بچه ها ........ بچه ها سلااااااااااااااااااااااااام ...
خیلی وقته دوست دارم یکی از نویسنده های وبلاگ باشم . از همون وقتی که فهمیدم چنین کار زیبایی
انجام شده . عالیه .... یه کم ... فقط یه کم در موردش فکر کنید . می دونید چه کار هایی می تونیم
بکنیم . همین جا ... توی همین وبلاگ ... آره همین ما .. همین مایی که هنوز وقتی همدیگه رو
می بینیم یه " سلام " رو از همدیگه دریغ می کنیم . اما ... اینجا فرق می کنه ...
فقط .... باید بخواهیم ....